درد شدیدی گاه و بیگاه در وجودم جولان میدهد.
من که طاقت درد کشیدن هیچکس را ندارم
من که احیا گرم و برا ی التیام درد هر کسی همه کاری انجام میدهم...
چندین روز است که در تنهایی و انزوای مطلق
درد میکشم.
گاه درد همه وجودم را فرا میگیرد ،نفسم راه سینه ام را گم میکند و آنگاه مرگ را نزدیک خودم حس میکنم
همانقدر نزدیک که تو دور هستی...
و من ناامیدانه نامت را زیر لب زمزمه میکنم.
آخ
باز یک درد تازه...